همه  از عشق می گويند.
همه برای خودشان عاشق هستند.
درد دل می کنند ، بغض مي كنند، گريه مي كنند ، مي ميرند و... .
اما عاشقي چيست؟
شب نشيني مي كنم. چون درد عشق امانم را بريده است. چشمانم خسته هست ولي پلك ها ... سنگيني را به شوق ديدار روي معشوق ، تحمل مي كند. عشق در سينه ي من است كه اين گونه فروزان گشته ام. كسي تاب در آغوش كشيدنم را ندارد ، مگر آن پروانه كه ز جانش گذشته است ؛ چون آتش درونم هر دلي را خواهد سوزاند.


(( اي عشق از آتش اصل و نسب داري                     از تيره ي دودي از دودمان باد ))


با خودم گفتم كه(( عشق را تفسير در او مي كنم )) غافل از آنکه دریای عشق کجا و قلم من و پیمانه ی یار کجا .
ديگر تواني ندارم ، درمانده و ناچيزم . آخر يا در آتش عشق خواهم سوخت و يا ذوب در عشق شده و عاشق خواهم شد.



 

عشق را نشناختم ولي تا آنجا ديدمش كه وقتي كسي گفت :((عشق علیه السلام )) (۱)(۲)
با خودم گفتم که او نيز  عشق را نشناخته است و زیر لب گفتم : (( عشق ، و هو السلام ))

 

 

 

پي نوشت : 

۱-اين جمله از شاعر عزيزمون ، جناب آقاي قزوه هست.
۲- خداي نكرده جسارت به اين شاعر عزيزمون نشه ، من فقط نظر شخصي خودمو بيان كردم.


 

نوشته شده توسط غلام بی بی فاطمه(س) در 88/05/19 ساعت 3:26 موضوع | لینک ثابت