
مي خواهم از يك عاشق بنويسم ؛ از يك دلداه از يك لايق كوي يار.
از اينجا شروع مي كنم كه وقتي ساعت 22 از بيرون آمده بود بلافاصله بعد از سلام پرسيد:
- مي خواهي به آنجا بروي؟
- بله.
- من هم بيايم؟
- بيا.اشكالي ندارد.( ولي اگه ميدانستم كه اينطور شخصيت ساختگي من را در هم مي شكند ، شايد ... )
نمي دانم چه حالي داشت ، فقط مي ديدم كه با يك شوق و علاقه دنبال لباس مناسب مي گردد.
وقتي كه رفتيم ، ديديم به جاي اينكه مراسم شروع شده باشد ، بچه ها هنوز در حال كار هستند.
وقتي با اين صحنه رو به رو شدم با خودم گفتم كه :
- اولا با اين لباس ها كه نمي شود كار كرد.
- ثانيا خيلي خسته هستم .
- ثالثا محمد امين ( عاشق كوچك ) همراه من هست و توان اينجا ايستادن ندارد.
در همين فكر بودم و خودم را براي برگشتن به خانه آماده مي كردم كه اين دلداده ي كوچك از من خواست كه براي كار بمانبم.
پيش خودم فكر كردم كه دلش را نشكنم و بمانيم ، ضمن اينكه زود خسته مي شود و بر مي گرديم.
در هر صورت دست به كار شديم.
از كار نمي گويم ، فقط همين را بدانيد كه لحظه به لحظه از رسم عاشقي خودم بيشتر خجالت مي كشيدم.
كار در كوچه هاي بي نشان ( نمايشگاه هيئت فاطميون به مناسبت ايام فاطميه ) هر انسان كار كشته اي را خسته مي كرد . اما وقتي كه با كار اين عاشق بي بي فاطمه ( سلام الله عليها ) رو به رو مي شديم در كار كردن خود شك مي كرديم.
انگار نه انگار كه دست هاي كوچك و ظريف او بود كه در اين خاك ها ، سنگ ها و خار و خاشاك كوچه ها كار مي كرد. سنگ و خاشاكي كه ما به سختي با آن ها كار مي كرديم ولي او در عشق بازي خودش غرق شده بود و هيچ احساس دردي نداشت.
ما استراحت مي كرديم ، آب مي خورديم ، حرف مي زديم ؛ ولي او با سكوت و كار بي وقفه و سر تا پاي خاكي خود ، جاي هيچ گونه خود نمايي را به كسي نمي داد.
وقتي به او مي گفتم كه استراحت كن ، آب بخور ( قابل توجه اينكه كار در آن شرايط واقعا تشنگي فراواني به همراه داشت.) و اگر گرسنه اي ، غذا بخور ؛ فقط يك جواب مي شنيدم :
كار در اينجا نه خسته ام مي كند ، نه گرسنه و نه تشنه
متوجه شدم كه شرح حال عاشقان همين است.
وقتي كه داشتيم به خانه بر مي گشتيم ، با خواهش مي خواست كه تا صبح بمانيم. ولي رفتن خيلي از بچه ها ، دليلي شد تا بتوانم او را راضي كنم كه ديگر دير وقت است و بايد به خانه برگشت.
همين بود كه در آخر از اينكه خيلي از مواقع خودم را غلام بي بي فاطمه زهرا ( سلام الله عليها ) معرفي مي كردم و از عشق به آن حضرت دم مي زدم ، خجل شدم و متوجه شدم كه بايد درس رسم عاشقي را در كلاس عاشقان واقعي ، شاگردي كنم.
ضمنا اين فقط يك قسمت از اين داستان بود.
جريان دعواي او براي اينكه چرا شب قبلش او را با خودم به كوچه هاي بي نشان نبردم و دعواي ديگر با بچه اي كه خاك لباس او را كه در اين كوچه ها بر لباسش نشته بود ، تكانده و دور ريخته بود .
اما جا دارد كه در اينجا ، نقاشي او را در مورد ايام فاطميه بگذارم ، تا لااقل گوشه اي از اين دنياي عشق را به تصوير كشيده باشم.
واین هم عکس این عاشق کوچک به همراه نقاشی قشنگش

نوشته شده توسط غلام بی بی فاطمه(س) در 88/02/18 ساعت 11:43 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
خوش اومدید
عشق یعنی انقلاب"فاطمه(س)"
"باولایت" زبتدا تا خاتمه
محمد مهدی هستم ، یه عاشق
از علی تا به علی فاصله یک آینه است
آن علی در نجف و این علی از خامنه است
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
سایر امکانات
POWERED BY