آب ...

بابا ...

بابا آب داد.

بابا نان داد.

آن مرد آمد.

آن مرد در باران ... .

نه ؛ آن مرد در باران نيامد.

آن مرد دل شكسته آمد.

آن مرد با دلي پر از غم آمد.

آن مرد با اسب در باران نيامد .

آن مرد با پاي پياده ، در طوفان نا ملايمتي ها آمد.

من آن مرد را ديدم ؛ جلو رفتم و به خودم اجازه دادم تا از احوالش بپرسم .

آن مرد آمد ، اما زباني براي تكلم نداشت.

آن مرد آمد ، ولي جوابي براي گفتن نداشت.

كم كم بايد رفت .

 اما نه ؛

 آن مرد آمد .

آن مرد با دلي پر از غم آمد.

پس چرا فكر كردم كه زباني براي تكلم ندارد.

حرف دل را كه نبايد فقط از زبان سر شنيد.

مي نشينم ؛ چشم در چشم مرد دارم.

آن مرد حرف ها دارد.

اما چه شده؟ چرا حرفهايش را در خود نگه داشته؟

چشم هايش درياي پرتلاطم حوادث را نشان مي دهد.

دريايي كه هر دم ممكن است سونامي عقده هاي چند مدتي باشد.

حجب و حياي آن مرد پرده اي مي شود تا ديگر چيزي نبينم.

دوباره سوالم را تكرار مي كنم.

آقا ، چه شده؟

چشمي باز مي كند و ... .

انگار بغض در گلويش كار خود را كرده.

تازه ديدم كه آن مرد خود باران است ، از تبار اشك.

دوباره  رو بر مي گرداند .

نمي دانم كه چيست رمز اين عاشقي كه هر دم از گفتنش گريزان است.

بغض را در گلو نگه داشته و اشك را منكر مي شود.

دوباره او را صدا مي زنم تا شايد اين بار جوابم را بدهد.

اما اين بار ديگر حتي چشم هايش را هم از من دريغ مي كند.

باز صدا مي زنم ، ولي باز بي جوابم.

دستش را مي گيرم تا شايد به حرمت آن مرا نگاه كند ، ولي دستش داغ است و دستم را مي سوزاند.

نگاهي بر چهره ي رنگ پريد ه اش مي اندازم.

او دگر جاني ندارد كه بخواهد جواب مرا بدهد.

گويي كه عشق تمام تنش را سوزاند ، تا آنجا كه به جاي سرد شدن بعد از مرگ ، بدنش داغ داغ است.

تازه مي فهمم كه او كه بود.

او مرد بود.

حرمت عشق را شناخت و حاضر نشد آن را به هيچ قيمت بفروشد.

او مرد بود.

او ... رسم عاشقي بود.


 

نوشته شده توسط غلام بی بی فاطمه(س) در 88/04/25 ساعت 6:26 موضوع | لینک ثابت