تبليغاتX
رسم عاشقي
ميلاد نور

رسم ادب است كه بايد از مهمترين و عزيزترين شروع كرد.

امشب دوباره دلم هواي مدينه را كرده است؛ حال و هواي حرم نبوي ، گنبد خضراء ، خانه ي امير المؤمنين و ... حال و هواي عشق به بي بي دوعالم.

ميلاد تور هست و عالم چراغان شده و ملك و ملكوت به شوق و شعف اند.

 به هر حال کلام قاصر از وصف کسی هست که قدرش را فقط صاحب قدر می داند و او را کوثر نام نهاده ؛ ومن هم معترف به عجز از وصف آن گوهر بي همتايم فلذا بيش از اين اطاله ي مطللب نمي كنم و به سراغ مساله ي دوم مي روم.

عشقم ، نويي يا زهرا ( سلام الله عليها )

اما مادر؛

نمي دانم كه چه شد كه خدا بهترين جايگاه را در زير پاي تو گذارد.

از عشق تو بود ...

از مهر تو بود ...

از گذشتت بود ...

و يا از آن چيزي كه فقط خودش مي داند و بس.

آنگاه كه توانم نبود ، يارم بودي.

آن وقت كه هيچ بودم ، تاج سرم بودي.

به هنگامه ي درد ، درمانم بودي.

دلتنگيم را آرامش بودي.

از همه مهمتر ، مادرم بودي ، هستي و خواهي بود.

اي عزيزترين و بهترين دنيا ،

تو آن معلمي هستي كه درس سخت زندگي را به همراه عشق مادريت در هم  آميختي  و از آن غذايي  خوش طعم و زيبا ساختي و با مهر مادريت در كام من نهادي  تا بلكه سختي و تلخي اين درس در نظرم نيايد ، واين بود كه تو را سرور عشق هاي من قرار داد.

جملاتم تكراري هست ولي دوباره مي گويم :

مادر جان ،

 چه شبها كه تا به صبح بالاي سرم بي خوابي كشيدي كه مبادا تبي به سراغم بيايد.

چه زجرها كه در اين مدت عمرم به تو نداده ام و تو چه صبوري ها كه نكرده اي.

چه اشتباهاتي كه از من سر زد و تو بدون اينكه سرزنشم كني ، پيشگام در گذشت از آن ها ، آغوش بازت را به من هديه مي كردي.

 

واينك ، من ، محمد مهدي تو ، در سن 22 سالگي ، در روز ميلاد علت آفرينش ارض و سماء ، همو كه به راستي يگانه دردانه ي عالم خلقت است و يكه تاز وادي عرفان و ملكوت و همو كه از كودكي ما را با عشق به او بزرگ كردي و همان كسي كه به حق سيده ي زنان دو عالم است و به يمن ميلادش روزي را براي با محبت ترين مردم جهان ، يعني مادران در نظر گرفته اند ؛ با صدايي بلند و با تمام وجود فرياد مي زنم

مادر جان دوستت دارم

مادر جان روزت مبارك


پی نوشت : این مطلب را دیروز نوشتم ولی متاسفانه به علت مشکل بلاگفا نتوانستم به روز بشوم.


 

نوشته شده توسط غلام بی بی فاطمه(س) در 88/03/25 ساعت 20:13 موضوع | لینک ثابت


توفيق الهي و بنده ي رو سياه

در اوج تبلیغات انتخابات و در هیاهوی جامعه برای آمادگی شرکت در آن ، مي خواهم مطلبي را بنويسم كه هيچ ربطي به اين سر و صدا و جنجال ها ندارد؛ مطلبي كاملا در مورد خودم.

وقتي براي ثبت نام رفتم ، اصلا فكرش را هم نمي كردم كه به اين زودي راهي مي شوم . ولي چكار مي شود كرد؟ وقتي كه خدا بخواهد هيچ چيزي نمي تواند مانع شود.

درست بود كه ثبت نام كرده بودم و لي هرگاه كه جناب آقاي رياضي به من مي گفت : (( حاج مهدي )) ، اصلا توقع نداشتم كه به اين زودي راهي خانه ي خدا شوم؛ آن هم در چه زماني!!! حقيقت اين است كه هميشه آرزو داشتم كه در ايام شهادت حضرت زهراي مرضيه ( سلام الله عليها‌ ) در شهر مدينه ، شهر پيامبر  ( صلوات الله و سلامه عليه و آله ) و ائمه اطهار ( عليهم السلام ) باشم.

قصد اطاله ي كلام ندارم ، فقط مي خواستم بگوييم كه توفيقي بود كه از جانب خداي متعال به اين بنده ي رو سياه شد و در آنجا به ياد همه ي دوستان ، چه آنهايي كه توانستم كسب حلاليت كنم و چه آنهايي كه نتوانستم ، بودم و با تمام بدي خود از درياي رحمت الهي درخواست برآورده شدن حاجاتشان را داشتم.

به اين اميد كه اين سفر نصيب همه ي ما شود

 

اين هم يادگاري من در مسجد النبي


 

نوشته شده توسط غلام بی بی فاطمه(س) در 88/03/19 ساعت 14:56 موضوع | لینک ثابت


خدمت گزار كيست؟

همه ديدند كه طي اين 4 سال دولت چگونه بود . همه ، شعار هاي انقلاب را در قالب عمل ديدند. همه ، شعار هاي اسلام را چشيدند. همه درك كردند كه ايران اسلامي مي تواند عزيز باشد ؛ مردم اقتدار و عزت جمهوري اسلامي را فهميدند ؛ همان جمهوري اسلامي كه سال هاي سال به دست خودي ها در حال استحاله بود و چيزي جز تحقير نمي ديد.

اين چيزي بود كه مردم ديدند ؛ اما خيلي از مسائل پشت پرده بود . تخريب دولت ، تمسخر دولت ، كارشكني ها ، سوء استفاده ها ، منافق بازي ها و هزاران هزار دورنگي در برابر اين دولت انجام شد تا آنها را به حاشيه كشانده و از مسير خدمت به ملت شريف ايران باز دارد.

مفسدين اقتصادي انگ فساد اقتصادي به دولت زدند.

غرب زده هاي بي فرهنگ دم از بي فرهنگي زدند.

فداييان آمريكا و خار شدگان غرب، دولت را متهم به ذلت كردند.

بي هويتان سياسي ، براي ايران اسلامي احساس خطر كردند.

اما وظيفه دولت چه بود؟

اگر مي خواست دفاع كند ، كه بايد تمام كار هاي دولت و ملت به روي زمين مي ماند و آتش جنگ بر قرار. بهترين راه اين بود كه راه سازندگي را در پيش گرفته و تمام مشكلات را تحمل كند؛ به اين اميد كه مردم عزيزمان بدانند كه چه كسي خدمت گزار و چه كسي خائن است.

مردم عزيز ما خوب مي دانند كه آمار هاي كشور و جهاني مستند است و نمي توان با يك ادعاي بدون دليل و مدرك اين آمارهاي دقيق را زير سوال برد. چرا كه زير سوال بردن چيزي كه مستدل هست ، آن هم بدون هيچ دليل و منطقي ، نشانه ي عدم درك و نشانه ي  بي كفايتي انسان هست.

 

 

البته نمي توان گفت كه اين دولت كامل است و هيچ گونه خطايي نداشته ؛ اما بحث در اين است كه مي بينيم شعار اين دولت با بقيه فرق دارد ، همچنان كه عمل اين دولت با بقيه فرق دارد. واين هست كه ما احساس مي گوييم بايد به دنبال كسي بود كه كمترين اشتباهات را دارد.

در آخر يك سوال براي من مطرح است وآن اينكه چرا بعد از سال ها كه كشور عزيزمان هويت اصلي و اساسي خودش را پيدا كرده و در جهان داراي عزت و افتخار شده و گام در راهي نهاده كه آن راه اصلي انقلاب است و هدفش خدمت به مردم غيور ايران زمين هست ، بعضي ها به تلاطم افتاده اند و همه چيز ( حتي آمار و ارقام و مسائل منطقي ) را زير سوال مي برند و پروايي از اين ندارند كه در اين ميان سودشان به دشمنان نيز مي رسد؟


 

نوشته شده توسط غلام بی بی فاطمه(س) در 88/03/18 ساعت 10:25 موضوع | لینک ثابت


در عزاي مادر

 

 

 

این شبها هوای شهر ما یک جور دیگر هست. هوای کوچه ها یک جور دیگر هست. هوای کوچه های بی نشان یک جور دیگر هست. هوا هوای مدینه و حزن و ماتم هست. هوای بقیع و بیت الاحزان هست. هوای بیت الزهرا و مادر و محسن و مسمار و در و دیوار و غسل شب و ... . هوا هوای دست بسته و سیلی و چادر و گوشواره و بازوی ورم کرده و پهلو ی شکسته و سینه ی غرق خون هست. هوا هوای بهشت هست.

اگر نمی نوشتم و نمی گفتم ، در دلم مي ماند.

وقتي بچه هاي فاطميون را مي ديدم ... چه حال و هوايي دارند.

تا حالا ديده اید  وقتي كه يك نفر از دنيا مي رود، چطور افوامش غرق در ماتم مي شوند. حال و هواي فاطميون هم همينطور هست. خدا مي داند كه اين بچه ها مثل مادر مرده ها چطور غرق در ماتم هستند. وقتي وارد بيت الزهرا شدم ديدم چند تا از بچه ها مثل صاحب عزا ها يه گوشه ايستاده اند و هر كسي همچنان كه كار انجام  مي دهد ، يواشكي اشك مي ريزد ، گريه و ناله مي كند و مادر مادر ... .

حقيقتا مي شود گفت كه خودشان را در غم صاحب عزاي اصلي شريك كرده اند و خدمت به ايشان مي كنند.

ضمن اين كه اين حركت زيبا ، نه تنها در قشر سطح بالاي مذهبي بلكه در قشر سطح پايين مذهبي و حتي كساني كه آنچنان پاي بند هم نيستند ( البته ظاهرشان نشان مي دهد والا در باطن از من كه بهترند )خيلي تاثير گذار بوده و اين از عنايات خداوند و حضرت فاطمه زهرا ( سلام الله عليها ) به اين حركت مي باشد.

سفره اي هست كه پهن شده ، خدا كند كه ما هم بتوانيم استفاده ببريم.

از همه ي شما عزيزان و سروران بزرگوار التماس دعا دارم.


 

نوشته شده توسط غلام بی بی فاطمه(س) در 88/02/25 ساعت 22:58 موضوع | لینک ثابت


عاشق کوچک

 

 

 

مي خواهم از يك عاشق بنويسم ؛ از يك دلداه از يك لايق كوي يار.

از اينجا شروع مي كنم كه وقتي ساعت 22 از بيرون آمده بود بلافاصله بعد از سلام پرسيد:

-         مي خواهي به آنجا بروي؟

-         بله.

-         من هم بيايم؟

-         بيا.اشكالي ندارد.( ولي اگه ميدانستم كه اينطور شخصيت ساختگي من را در هم مي شكند ، شايد ... )

نمي دانم چه حالي داشت ، فقط مي ديدم كه با يك شوق و علاقه دنبال لباس مناسب مي گردد.

وقتي كه رفتيم ، ديديم به جاي اينكه مراسم شروع شده باشد ، بچه ها هنوز در حال كار هستند.

وقتي با اين صحنه رو به رو شدم  با خودم گفتم كه :

-         اولا با اين لباس ها كه نمي شود كار كرد.

-         ثانيا خيلي خسته هستم .

-         ثالثا محمد امين ( عاشق كوچك ) همراه من هست و توان اينجا ايستادن ندارد.

در همين فكر بودم و خودم را براي برگشتن به خانه آماده مي كردم كه اين دلداده ي كوچك از من خواست كه براي كار بمانبم.

پيش خودم فكر كردم كه دلش را نشكنم و بمانيم ، ضمن اينكه زود خسته مي شود و بر مي گرديم.

در هر صورت دست به كار شديم.

از كار نمي گويم ، فقط همين را بدانيد كه لحظه به لحظه از رسم عاشقي خودم بيشتر خجالت مي كشيدم.

كار در كوچه هاي بي نشان ( نمايشگاه هيئت فاطميون به مناسبت ايام فاطميه ) هر انسان كار كشته اي را خسته مي كرد . اما وقتي كه با كار اين عاشق بي بي فاطمه ( سلام الله عليها ) رو به رو مي شديم در كار كردن خود شك مي كرديم.

انگار نه انگار كه دست هاي كوچك و ظريف او بود كه در اين خاك ها ، سنگ ها و خار و خاشاك كوچه ها كار مي كرد. سنگ و خاشاكي كه ما به سختي با آن ها كار مي كرديم ولي او در عشق بازي خودش غرق شده بود و هيچ احساس دردي نداشت.

ما استراحت مي كرديم ، آب مي خورديم ، حرف مي زديم ؛ ولي او با سكوت و كار بي وقفه و سر تا پاي خاكي خود ، جاي هيچ گونه خود نمايي را به كسي نمي داد.

وقتي به او مي گفتم كه استراحت كن ، آب بخور ( قابل توجه اينكه كار در آن شرايط واقعا تشنگي فراواني به همراه داشت.) و اگر گرسنه اي ، غذا بخور ؛ فقط يك جواب مي شنيدم :

كار در اينجا نه خسته ام مي كند ، نه گرسنه و نه تشنه

متوجه شدم كه شرح حال عاشقان همين است.

وقتي كه داشتيم به خانه  بر مي گشتيم ، با خواهش مي خواست كه تا صبح بمانيم. ولي رفتن خيلي از بچه ها ، دليلي شد تا بتوانم او را راضي كنم كه ديگر دير وقت است و بايد به خانه برگشت.

همين بود كه در آخر از اينكه خيلي از مواقع خودم را غلام بي بي فاطمه زهرا ( سلام الله عليها ) معرفي مي كردم و از عشق به آن حضرت دم مي زدم ، خجل شدم و متوجه شدم كه بايد درس رسم عاشقي را در كلاس عاشقان واقعي ، شاگردي كنم.

ضمنا  اين فقط يك قسمت از اين داستان بود.

جريان دعواي او براي اينكه چرا شب قبلش او را با خودم به كوچه هاي بي نشان نبردم و دعواي ديگر با بچه اي كه خاك لباس او را كه در اين كوچه ها بر لباسش نشته بود ، تكانده و دور ريخته بود .

اما جا دارد كه در اينجا  ، نقاشي او را در مورد ايام فاطميه بگذارم ، تا لااقل گوشه اي از اين دنياي عشق را به تصوير كشيده باشم.

 

 واین هم عکس این عاشق کوچک به همراه نقاشی قشنگش

 

  

 


 

نوشته شده توسط غلام بی بی فاطمه(س) در 88/02/18 ساعت 11:43 موضوع | لینک ثابت